سيد محمد باقر برقعى

3694

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خويشتن را به ره عشق تو شيدا كردم * جور بىحد تو را از همه حاشا كردم بس‌كه از هجر رخت شيون و غوغا كردم * مشت خود را برِ هر ناكس و كس وا كردم عشق در كودكىام طبع سخن گويا كرد * چون شدم پير مرا راز نهان افشا كرد پيش از اين بود مرا پايه و مقدارى چند * داشتم ماه جبين دلبر عيّارى چند بود غمخوار مرا يار و وفادارى چند * مونسم بود مى و مطرب و دلدارى چند ديگر امروز كسم حال نپرسد هرگز * از من دل‌شده احوال نپرسد هرگز ياد آن شب كه مه سيمبرم در بر بود * با من سوخته‌جان همدم و هم‌ساغر بود كلبهء كوچك من روشن از آن اختر بود * چون هما سايهء آن سروقدم بر سر بود ديرگاهيست كه ديگر نكند ياد مرا * با نگاهى ز محبّت نكند شاد مرا بينمش بر سر هر كوى و گذر با دگران * مىكند هر طرف او سير و سفر با دگران سرخوش و مست به هر شام و سحر با دگران * كنده دل از من و خوش برده به سر با دگران شمع‌سان پيشهء من سوختن و ساختن است * اشك افشاندن و غم خوردن و بگداختن است چه ستمها به من آن عهدشكن دوش نكرد * ضجّه و ناله و فرياد مرا گوش نكرد كس چه او عاشق دلخسته فراموش نكرد * مى به ياد دگران با دگران نوش نكرد خواستم تا كه فراموش كنم قصّهء خويش * سوختم تا كنم از خلق نهان غصّهء خويش اى بسا شب كه نديده‌ست كسى خواب مرا * بت عشقش بربوده‌ست ز تن تاب مرا كشته درد و غم مهجورى احباب مرا * ساقيا رطل گران ده ز مى ناب مرا تا به مى آتش غم از دل خود دور كنم * فارغ از فتنهء دهر اين سر پرشور كنم دل من برد و مرا كرد رها با غم خويش * بست بر غير دل و ساخت ورا همدم خويش از غمش كرده‌ام افسرده‌دل خرّم خويش * مانده تنها من حيرت‌زده در عالم خويش نيست جز گريه و اندوه كسى در بر من * شده اين اشك روان ياد من و ياور من